تبليغاتX
ernate" type="application/rss+xml" title="مزاحم"/> مزاحم
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

تقریبا این دو ماهه از اول ذی القعده تا آخر ذی الحجه از روزای خوب خداست. روزایی که خدا بنده هاشو به طرف خودش می خونه. انواع و اقسام نماز و روزه مستحبی و ادعیه مختلف مثل دعای روز عرفه و ...! که همه درهایی است که خدا برای آمرزش و مغفرت بندگانش گشوده! قاعداتا عموم مردم معتقد هم از این فرصت برای تقرب و نزدیکی به خدا استفاده می کنند اما ...

به قول پرویز پرستویی در فیلم مارمولک " راه های رسیدن به خدا فراوان است " اما متاسفانه ما مردم سوراخ دعا رو گم کردیم!فقط چسبیدیم به مستحبات و نماز و روزه های مختلف و اذکار و تسبیحات متفرقه و ...! اما یه لحظه تفکر کنید که واقعا خدا مارو خلق کرده که ۲۴ ساعته دولا راست بشیم و تسبیح دست بگیریم؟! آیا برای نزدیکی به خدا تنها راه نماز شب خوندن و روزه مستحبی گرفتنه؟!...

همانطور که پیامبر خدا در یکی از معراج هاشون مشاهده کردند خداون هزاران هزار فرشته آفریده که مدام در حال ذکر و تسبیح خدا هستند! عده ای در حال قیام! عده ای در حال رکوع و عده ای سجود! یک سری تهلیل می گویند و عده ای دیگر تکبیر! شاید یه نتیجه گیری ساده و عامیانه از این قضیه این باشه که خداوند به این دولا راست شدنای ناقص ما احتیاج نداره! به نظر من حقیر هیچ عبادتی نزد خدا بهتر و پسندیده تر از کمک به همنوع نیست و به قول معروف " عبادت به جز خدمت خلق نیست " یا به قول خواهر عزیزم الهام " یکی از رموز موفقیت کمک به دیگرانه! "

خیلی مضحک و خنده داره که ما در همسایگی یا اقوام خودمون کسی رو داشته باشیم که محتاج کمک ما باشه اما ما صبح تا شب  نماز مستحبی بخونیم و هفته ای هفت روز روزه بگیریم و اونوقت توقع داشته باشیم که در درگاه خدا مقرب شده و دعامون مستجاب بشه!!!

سریال حضرت یوسف رو که حتما می بینید! علت ابتلای حضرت یعقوب به فراق فرزندش در واقع رد کردن یه فقیر از در خونشه! من به شخصه از هیچ چیزی تو دنیا بیشتر از این نمی ترسم که کسی درخواستی ازم بکنه اما من جواب رد بهش بدم! به اینم کار ندارم که طرف مستحق هست یا نه! ما مامور به وظیفه ایم نه مامور به نتیجه! ..

خلاصه اینکه نماز و روزه مستحبی و دعا و نذر و ... خوبه اما کمک به دیگران در راس تمام امور قرار داره! عید غدیر هم بر همه مبارک باشه ایشالا! عزت زیاد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:12  توسط مزاحم   | 

دوشنبه هجدهم آذر 1387

دو سال پیش دقیقا مثل همچین روزی( 18 آذر) به سربازی اعزام شدم!دورزه آموزشی افتاده بودم اراک. فکر کنم حدود ساعتای 2 بعد از ظهر بود که رسیدیم پادگان! چشمتون روز بد نبینه هر چی نگاه می کردی برف بود وبرف!تازه هوای مه آلود رو هم بهش اضافه کنید!خلاصه همون لحظه اول حسابی جا خوردیم!2 ساعتی ما رو تو اون همای سرد نگه داشتند و تقریبا هوا تاریک شده بود که رفتیم توی آسایشگاه. هیچ وقت شب اول رو یادم نمی ره. سر شب که یهمون لباس و پتو و ساک و ... دادند آسایشگاه شده بود مثه بازار دست فروشا! یکی می گفت:شلوار سایز 45 با 42 عوض میکنم! یکی دیگه می گفت:پوتین سایز 41 کی داره! و ... این اتفاقات مال سر شب بود! اما یه خورده که گذشت یکی یکی بچه ها رفتند تو لک! بلاخره شب اول دوری از خانواده بود!یکی پتو کشیده بود رو سرش و گریه می کرد! یکی شعرای غمگین می خوند! و ... من اما دفترچه مو درآوردم و یه برگه شو نوشتم و بعدم تخت گرفتم خوابیدم!( البته ناگفته نموند که یه روزی همه برگای این دفترچه که با چه عشقی نوشته بودم یکی یکی ریز ریز شد!)
خلاصه آموزشی با هر بدی و خوبی بود گذشت.من خیلی از آموزشی خاطرات خوبی ندارم چون اول اینکه همون هفته اول یه سرمای سختی خوردم که تا پایان دوره باهام بود و بعدم با وجود اینکه سرباز خوبی چه از لحاظ نظم و چه از لحاظ آموزش بودم اما بهم مرخصی نمیدادن!آخرای هر هفته بچه ها گله گله می رفتن مرخصی و من بدبخت با حسرت فقط بهشون نگاه می کردم! خلاصه آموزشی تموم شد و من بدبخت تو طرح تقسیم افتادم سیستان وبلوچستان! اینقدر از بدی و خطرناکی اونجا شنیده بودم که دیگه رسما خودم مرده فرض می کردم!جالب اینجا که حضور ما تو زاهدان مصادف شد با بمبگذاری توی این شهر که یه اتوبوس فرستادند هوا! خلاصه اونجا ما رو تقسیم کردند و من بیچاره دوباره یه بلای دیگه سرم اومد و افتادم ایرانشهر! شهری که به خطرناک ترین شهر استان معروفه و همه شرارت ها و خرابکاری ها از اونجا سرچشمه می گیره! اما...

از اونجایی که خدا هیچ وقت بنده های خوبشو! تنها نمی زاره من افتادم توی عقیدتی سیاسی انتظامی ایرانشهر! اونایی که سربازی رفتند میدونند که عقیدتی سیاسی یعنی عشق و صفا! چون کلا هر جا پای روحانیت وسط باشه راحتی هم پشت بندش میاد!فرض کنید یه اتاق اختصاصی با تخت و تلویزیون و گاز و خط تلفن مجزا واسه ۴ نفر آدم!درسته این چیزا جزو ابتدایی ترین ملزومات زندگیه اما برای یه سرباز اونم تو همچون شهری یعنی اند خوشبختی! واقعا زندگی بود! از صیح تا ظهر مثه این کارمندا کارای دفتری انجام می دادیم و بعد از ظهرم خواب و بعدم ولگردی توی شهر و بعدشم تلویزیون و بعدم دوباره خواب! اونجا تقریبا من هر روز کافی نت بودم! یادش بخیر یه کامپیوتر و ۲ تا دی وی دی و یه ضبط سی دی خور دوبانده خفن زیر دستم بود! شبای جمعه از اونجایی که فرداش تعطیل بودیم تا صبح فیلم می دیدیم! اونم چه فیلمایی! یه غذاهایی ما می خوردیم که تو خدمت نایاب بود! مثه آبگوشت و ماکارونی و ...! چه دزدی هایی که ما از این نظام نکردیم! مثلا وقتی برای مراسم جشنی میرفتیم شیرینی بگیرم اولا که همون جا توی شیرینی فروشی یک کیلویی می خوردیم و بعدم یه جعبه واسه بچه ها می اوردیم و آخر سر همه رو فاکتور می کردیم واسه نظام! یا اینکه یه خط تلفن مفت گیر آورده بودیم زنگ می زدیم شهرستان تا صبح ورور می کردیم! البته اگه می فهمیدند پوستمونو می کندند!

تنها سختی اون دوران دوری و دلتنگی بود! (اگرچه بعدها فهمیدیم دلتنگیمون بیهوده بوده!) هر ۳ ماه یک بار بهمون مرخصی می دادند! البته مرخصی ها هم تپل بودا! مثلا ۲۵ روز! اینجوری دهن خدمت سرویس میشه! اصلا نمی فهمی چه جوری می گذره!

اما حیف که به یه چشم بهم زدن تموم شد! الان واقعا حسرت اون روزا رو می خورم!هیچ فکر و خیالی نداشتیم! شاید قبل از خدمت اگه کسی بهم می گفت یه روزی می رسه که حسرت دوران سربازی رو می خوری بهش می خندیدم اما واقعا همین جوره! اصلا هم با گفتن و شنیدن نمی شه لمسش کرد! خدمت از اون مواردیه که فقط باید تجربه کنی تا بفهمی چیه! 

خلاصه امروز درست ۲ سال از اولین روز خدمتم میگذره! خدمتی که قرار بود برم و آدم بشم! اما آدم که نشدم هیچ فقط ۱۷ ماه از عمرم تلف شد! عزت زیاد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:40  توسط مزاحم   | 

سه شنبه دوازدهم آذر 1387
وقتی برای اولین بار دیدمش انگار تازه فهمیدم دنیا چیه!

 زیبایی هایی که مردم ازش دم می زنن چیه!

یه حس قشنگی داشتم وقتی باهاش قدم می زدم! یه جور حس مالکیت!

انگار توی اون خیابون شلوغ هیچ کسی نبود! تمام دنیا تو وجودش خلاصه شده بود!

حالا...

۲ سال از اون روز می گذره! هنوزم وقتی می بینمش انگار دفعه اوله!

ای کاش همه روزای خدا ۱۳ آذر بود! ... البته از نوع هشتاد و پنجی اش!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:53  توسط مزاحم   |