تبليغاتX
ernate" type="application/rss+xml" title="مزاحم"/> مزاحم
جمعه هجدهم مرداد 1387

یکی بود یکی نبود! غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!روزی روزگاری در یک دشت دورافتاده و در کنار برکه ای کوچک دو مرغابی و یک لاک پشت زندگی می کردند. مدتی بود که دیگه زندگی براشون یکنواخت شده بود! از اونجایی که این برکه توی یه نقطه دورافتاده ای بود نه کسی میومد نه کسی می رفت و خلاصه محیط اطرافش ساکت و بی جنب و جوش بود! به همین خاطر مرغابی ها و لاک پشت دیگه خسته شده بودند و حوصلشون سر رفته بود! تا اینکه یه روز یه مرغابی غریبه که داشت از بالای اون دشت پرواز کنان رد می شد تا برکه رو دید برای خوردن آب و استرات از بالا به پایین اومد و کار برکه روی زمین نشست! بروبچ داستان ما تا این تازه وارد غریبه رو دیدند عینهون! آدم ندیده ها! زل زدند بهش! مرغابی بنده خدا فکر کرد یه عیب و ایرادی داره که اینا اینجوری نگاهش می کنند! یا شایدم اینجا منطقه خصوصیه و اون نباید اینجا می نشست! خلاصه رو کرد و به بروبچ و گفت: ببخشید میشه بگین چرا منو اینجوری نگاه می کنین؟! اگه مزاحمم خوب زودی میرم! فقط اومدم یه خورده آب بخورم! یکی از مرغابیا گفت: نه عزیزم! چه مزاحمی؟! تو مراحمی! تا هر وقتم خواستی میتونی اینجا بمونی! اینم که می بینی ما زل زدیم بهت واسه اینه که خیلی وقته چشممون به یه موجود دیگه غیر از خودمون نیفتاده! آخه می دونی اینجا اینقدر سوت و کور و دلگیره که آدم غمباد می گیره! مرغابی غریبه گفت: آها! پس قضیه اینه! این که غصه خوردن نداره!تنها علاج شما در کوچه! مرغابی دوم با تعجب پرسید: کوچ؟! چه جوری؟! به کجا؟! ما که تو عمرمون اصلا کوچ نکردیم! مرغابی غریبه گفت: خود دانید! به نظر من این بهترین راه حله! کما اینکه کوچ هم اینقدرا که فکر می کنین سخت نیست! فقط یه خورده همت می خواد! اگر تصمیم به کوچ گرفتین حتما بیایین شهر ما! لاک پشت پرسید: شهر شما؟! میشه بگی اونجایی که زندگی می کنی چه جور جائیه؟! مرغابی گفت: یه شهر شلوغ و پرجنب و جوش! بهش میگن تهران! ما توی یه پارک بزرگ توی یه استخر بزرگ زندگی میکنیم! خیلی حال میده! هر روز کلی آدم میبینیم! آدما برامون نون و خوردنی های دیگه پرتاب می کنند! و خلاصه حالی به حولی! حالا از ما گفتن بود! خودتون می دونید! از بابت آب هم ممنون! من دیگه باید برم! اینارو گفت و پرواز کنان از برکه دور شد و مرغابی ها و لاک پشت رو در بهت و حیرت به جا گذاشت!

بعد از چند روز بحث و گفتگو و جنگ و جدل بالاخره نتیجه این شد که مرغابی ها همراه با لاک پشت برکه رو ترک و به تهران کوچ کنند! و تصمیم بر این شد که لاک پشت یه چوبی رو با دهنش بگیره و مرغابی ها هم دو طرف چوب رو بگیرن و یا علی به سمت تهران! اول کاری هر چی مرغابی ها پرواز می کردند فقط دشت بود و دشت! بدبختا هی بال می زدند و لاک پشت نامرد همین جور برا خودش حال می کرد! یه مقدار راه که رفتند لاک پشت تشنه اش شد و خواست که به مرغابی ها این موضوع رو بگه! باز شدن دهان همان و گرومبی روی زمین ولو شدن همان! بنده خدا مرغابی ها که رفیق نیمه راه نبودند به طرف پایین شروع به پرواز کردند که یه دفه یه چیزی دیدند! بله! دیدند که آقا گرگه با سرعت موشک داره به سمت لاک پشت می دوه! گفتند ای داد بیداد! بی لاک پشت شدیم رفت! اما یه خورده که گذشت دیدند که شنگول و منگول هم مثه شصت تیر دارن دنبال اقا گرگه می دوند! حالا قضیه یه خورده پیچیده تر شد! مرغابی ها لاک پشت رو بی خیال شدند و به طرف آقا گرگه پرواز کردند! گرگ بیچاره که از دویدن خسته شده بود کنار یه درخت ایستاده بود و نفس نفس می زد! مرغابی ها کنار آقا گرگه فرود اومدن و سلام و احوالپرسی کردند! گرگه بدبخت همونطور که بریده بریده نفس می کشید کفت: چه حالی چه احوالی؟! مگه حال و روزمو نمی بینین؟! یکی از مرغابی ها گفت: آقا گرگه ببخشیدا! ما شنیده بودیم شما شنگول و منگول خوردین! اما حالا یه چیز دیگه می بینیم! جریان چیه؟! گرگه ناله کنان گفت: ای آقا! اینا همش مال کتاباس! همش چرته! واقعیت یه چیز دیگه اس! بابا ما یه شکری خوردیم وسوسه شدیم رفتیم در خونه شنگول و منگول و به دروغ گفتیم که مادرتونم! اینا هم از خدا خواسته دروغ منو باور کردند و منو کشیدن تو خونه! به جان شما نباشه به جان خودم از اون موقع تا حالا بیچاره شدم! حبه انگور که نوزاده! همش یا باید زیرشو عوض کنم یا بهش شیر خشک بدم! شنگول و منگولم که باید براشون غذا درست کنم! لباساشونو بشورم! خونه رو تمیز کنم! باهاشون بازی کنم! ۲۴ ساعته هم از سر و کولم بالا می رن! به خدا از کمر افتادم! حالا همه اینا به جهنم! به درک! بابشونو بگو! مرتیکه واقعا فکر کرده من زنشم و هر شب ....! گرگه بیچاره دیگه نتونست حرف بزنه و به گریه افتاده! اما یه دفه انگار یاد یه چیزی افتاد و سریع از جاش بلند شد و گفت: من باید زودی فرار کنم! اگه شنگول و منگول بهم برسن باید تا دم خونه کولشون کنم! من رفتم! مرغابی ها هم یه دفه یاد لاک پشت بیچاره افتادند و رفتند سراغش!

یه خورده که پرواز کردند لاک پشت عطسه اش گرفت! و دوباره باز شدن دهان همان و افتادن روی زمین! ایندفه شانسش زد و افتاد روی یه تپه خاکی کوچیک! مرغابی ها هم به دنبال لاک شت روی تپه فرود امدند! تا یکی از مرغابی ها دهنش باز کرد تا چند تا فحش ناموسی به این لاک پشت سر به هوا بده یه دفه از پشت تپه یه صدایی شنیدند که با حالت سوزناکی می خوند: غم عشقت بیابون پرور کرد! هوای وصل ... و الی آخر! مرغابی ها و لاک پشت یواش یواش رفتند پشت تپه که یه دفه نگاهشون افتاد به فرهاد که روی تپه نشسته بود و خاک بازی می کرد و آواز می خوند! یکی از مرغابی ها گفت: آقای فرهاد کوه کن تیشه به دست! شما کجا اینجا کجا؟! فرهاد جواب داد: ای بابا! دست رو دلم نزار که خونه! مرغاب دوم گفت: چرا آخه؟! چی شده؟! چه خبر از شیرین؟! یه دفه فرهاد فریاد زد: اسم این دختره رو جلوی من نیار! که هر چی می کشم از دست همین شیرینه! لاک پشت گفت: آخه چرا؟! شما که آوازه عشتون گوش فلک رو پر کرده بود! چی شده حالا؟! فرهاد گفت: کدوم عشق؟! تو هم دلت خوشه ها! این شیرین گور به گور شده تا نگاهش به چند تا بچه پولدار افتاد بهانه گیریاش شروع شد! یه روز می گفت باید سر عقد فلا سرویس گرونقیمت رو برام بگیری! روز بعد ازم ماشین شاسی بلند می خواست! یه روز گفت باید عروسیمون تو شیک ترین هتل شهر باشه!  من بدبختم که آهی در بساط نداشتم! خلاصه اینقدر بهونه گیری کرد تا عاقیبت یه روز رفت و دیگه هم پیداش نشد! شماره موبایلشم عوض کرد که من نتونم باهاش تماس بگیرم! دیگه چت هم نمیومد! بعد از چند وقت هم خبردار شدم که با یه پسر پولدار ریخته رو هم! الانم که با دوست پسرش رفتن اسکی! حالا تازه وضع من که خوبه! بیچاره لیلی و مجنون! اونا خیر سرشون به وصال هم رسیدند که ای کاش نمی رسیدند!  حالا هر روز یه پاشون تو پزشکی قانونیه یه پاشون تو دادگاه خانواده! راست و دروغش گردن روای اما شنیدم که مجنون دست بزن داره! چند وقت یه بار میزنه لیلی رو آش و لاش میکنه! لیلی هم میره پزشک قانونی طول درمان می گیره و تقاضای طلاق می ده اما وقتی میره دادگاه از اونجایی که قاضی هیچ جوره تو کتش نمیره که مجنون با اون همه ادعای عاشقیش دست بزن داشته باشه حکم طلاق نمیده و دوباره روز از نو روزی از نو! حالا با این همه غم و غصه بهم حق میدین که خاک بازی کنم؟! مرغابی ها که با دیدن این صحنه ها سرگیجه گرفته بودند لاک پشت رو برداشتند و از فرهاد خداحافظی کردند و به راهشون ادامه دادند!

بنده خداها گیج شده بودند که چیزایی رو که قبلا شنیدن باور کنند یا چیزایی که الان دیدند! خلاصه رفتند و رفتند تا به یه شهر رسیدند! همین طور که روی خیابونای شهر پرواز می کردند نگاهشون به یه موتوری افتاد! که دو نفر روش سوار بودند! یه دفه دیدند موتوری رفت بغل یه دختره و کیفشو قاپید و الفرار! مرغابی ها که تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودند و قضیه براشون جالب بود دنبال موتوری رفتند تا از داستان سر دربیارند! یه خورده که نزدیک رفتند یه دفه لاک پشت فریاد زد:بچه ها! این که رستمه! و تالاپ افتاد زمین جلوی موتور! رستم هم پاشو زد روی ترمز و موتور ۲ دور دور خودش چرخید و خورد زمین! مرغاب ها که هاج و واج مونده بودند نزدیک شدند و یه دفه یکیشون گفت: آقای رستم! شما اینجا چه می کنید؟! و بعد یه نگاهی به نفر دوم کرد و گفت: اینم که اسفندیاره! اینجا چه خبره؟! رستم با ناراحتی گفت: ما رو زدین زمین تازه اصول دینم می پرسین؟! آره من رستمم! اینم اسفندیاره! حالا حرفیه؟! لاک پشت گفت: پس این موتور چیه؟! قضیه اون کیف چیه؟! رستم جواب داد: هیچ چی بابا! از وقتی که تکنولوژی جدید و بمب هسته ای و از این چیزا اومده دیگه کار و کاسبیه ما هم کساد شده! که دیگه میاد با شمشیر و گرز و تبرزین بجنگه؟! ما هم که دیدیم اینجوریه رخش رو فروختیم و موتور خریدیم و با اسفندیار زدیم تو خط کیف قاپی! هم درامدش خوبه هم هیجان داره! حالا هم باید بریم تا ۱۱۰ نیومده! و سوار موتور شدند و رفتند! یکی از مرغابی ها که دیگه قاطی کرده بود گفت: بچه ها! من که دیگه طاقت دیدن این عجایب رو ندارم! من میخوام برگردم برکه خودمون! اونجا هر بدی داره اقلا از این چیزا نمی بینیم! شما هم میایین؟! مرغابی دوم و لاک پشت هم قبول کردند و دوباره شروع به رفتن کردند! اما اینبار به طرف برکه!

قصه ما به سر رسید! کلاغه به خونه اش نرسید!رفتیم بالا ماست بود اومدیم پایین دوغ بود! غصه ما دروغ بود! بچه های عزیز! جیش بوس لالا!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:18  توسط مزاحم   | 

چهارشنبه نهم مرداد 1387

شما ملت بی فرهنگ هر چی توی گوشتون خوندند و شعار دادند که فرزند کمتر زندگی بهتر حالیتون نشد که! زرت و زرت بچه درست کردید و ول کردید تو آغوش گرم جامعه! این شد که آقایون برای حل این مشکل که چه عرض کنم این معضل ازدیاد تولید مثل دست به کار شدند! حالا وقتی روزی ۷ ساعت برقا میره اونم توی این گرما هر کسی یه گوشه ای کپه مرگشو میزاره و اینجوری نه اصطکاکی ایجاد میشه و نه بچه ای درست میشه! این است حکمت این بی برقی! وگرنه سی ساله که تو این مملکت داره زیر ساخت میشه! سد پشت سد! نیروگاه رد نیروگاه! همه هم بالای سی چهل هزار مگاوات! اصلا تو همین قم خودمون خیابونایی داریم که عمرا اگه برقشون قطع بشه! مهم نیست که توی این خیابونا فلان آقازاده و بهمان نورچشمی زندگی می کنه! مهم اینه که اونا فرهنگ دارند! حالا چشمتون کور! به هیچ کسی هم ربطی نداره که اون کارخونه ای که روزی چند ساعت برق نداره چی به سر صاحبش و البته صنعت مملکت میاد! بروید فرهنگتان را اصلاح کنید! اینقدر هم ناشکری نکنید! وگرنه آبتون رو هم قطع میکنند که دیگه حمام هم نتونید برید! از ما گفتن بود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:59  توسط مزاحم   | 

جمعه چهارم مرداد 1387

... و سه سال گذشت و من همچنان مزخرف می نویسم!

پی نوشت: به همین مناسبت به یه سری از پستایی که خودم دوستشون دارم لینک میدم تا بفهمید اگه چند وقتیه چرت و پرت می نویسم از دست اين روزگاره وگرنه یه زمانی واسه خودمون کسی بودیم!

 توصيه هاي قبل از ازدواح (۲۴ مرداد ۸۴)/  من + 31 (16 مرداد 85) / خودكشي (۲۸ مرداد ۸۵ ) / چيز شعر (۱۷ آبان ۸۵) / من جهنمي (۵ آذر ۸۵-طولاني ترين پست وبلاگ) / كاش مي دانستي ... (۴ دي ۸۵- پستي گه سميرا توي وبلاگ من نوشت) / كوچولوي ۲ ساله من (۱ مرداد ۸۶- سالگرد دومين سال وبلاگ) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:39  توسط مزاحم   |