به اندازه طراوت بهار
گرمای تابستان
زیبایی پاییز
و بلندای شب یلدا
تو را به اندازه تمام روزهای خوب خدا دوست می دارم
تو را آنگونه که شایسته توست دوست می دارم
به اندازه طراوت بهار
گرمای تابستان
زیبایی پاییز
و بلندای شب یلدا
تو را به اندازه تمام روزهای خوب خدا دوست می دارم
تو را آنگونه که شایسته توست دوست می دارم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:35  توسط مزاحم
|
با توجه به اینکه نوراخانم یکی از اولین دوستای وبلاگی منه و خاطرش عزیز دعوتشو قبول میکنم و میخوام این پست از تحولات دوران درس و مدرسه براتون بگم:
به نظر من مهمترین تحول دوران ابتدایی هرکس همون یاد گرفتن خوندن و نوشتنه! تحول از این بالاتر؟! من ابتدایی رو یک سال زودتر از وقت مقرر یعنی از ۶سالگی شروع کردم! زمان ما هم که از این سوسول بازیا خبری نبود و اصلا پیش دبستانی وجود نداشت! من برخلاف خیلی از بچه ها روز اول مدرسه رو با گریه شروع نکردم! نه اینکه خیلی شجاع باشم نه! چون داداشم اون سال کلاس چهارم بود و بامن توی یه مدرسه درس میخوند! من کلا دانش اموز مودب و درسخونی بودم! و خیلی اهل شلوغ بازی نبودم! اما خیلی گیج بازی درمی آرودم! به عنوان مثال من ۲ تا دختر عموی ۲قلو دارم که اونا هم درسشونو با من شروع کردن! یه شب که خونه ی اونا بودم و تا دیروقت تو سروکله همدیگه میزدیم یه دفه آخر شب یادم اومد که ای دل غافل مشقامو ننوشتم! برداشتم ۲ تا ورق از وسط دفتر دختر عموم کندم و با مداد قرمز! مشقامو توش نوشتم! جاتون خالی فردا صبح یه کتکی از معلممون خوردم که نگو و نپرس! کلاس دوم و سوم و چهارم هم خیلی عادی گذشت! اما کلاس پنجم من یه توانایی بزرگ تو خودم کشف کردم و اونم اینکه زدم تو کارای هنری! از سرود و نمایش گرفته تا روزنامه دیواری! باور نمیکنید اون سال ما توی روزنامه دیواریمون که هر هفته منتشر میشد در هر شماره با یکی از مسئولین مدرسه مصاحبه میکردیم که این کار ۱۵ سال پیش و اونم در مقطع ابتدایی یه کار خیلی جالب و مهم بود!
اما دوران راهنمایی! دوره ی قشنگی بود! من همچنان پسر درسخونی بودم سرم تو کار خودم! اما یه عادتی خیلی بدی که اون زمانا داشتم زود به زود با دوستام قهر میکردم! اصلا برام تبدیل به یه بازی شده بود! سال سوم که کم کم داشتم به بلوغ میرسیدم خیلی آدم گردنکش و دریده ای شده بودم! حتی یادمه یه روز سر یه بازی فوتبال وسط سالن مدرسه ناظم و مدیر مدرسمون رو کشیدم به فحش! که اگر شاگرد درسخونی نبودم صد در صد اخراج میشدم!
اما دبیرستان! یکی از تحولات مهم زندگی من اول دبیرستان رخ داد! و اونم رسیدن به بلوغ جنسی بود! یعنی تازه فهمیدم دختر چیه!پسر چیه! فرق بینشون چیه! دیگه روی آرایش مو و طرز لباس پوشیدن حساسیت به خرج میدادم و دوست داشتم که جلب توجه کنم! خرداد همون سال با خریدن کامپیوتر و وارد شدن به دنیای مجازی و چت و... دیگه واقعا بالغ شدم! دوسال بعدی رو هم تو هنرستان گذروندم! یادش بخیر همیشه سرکلاسا بزن برقص داشتیم! خیلی خوش بودیم! و اما...
عمده تحولات من بعد از دوران مدرسه رخ داد! موقعی که وارد یه اجتماع بازتر شدم و با آدمای مختلف که دیگه همکلاسی و معلم نبودن آشنا شدم! و حالا هم که سربازی! که به نظرم از صد تا دانشگاه هم به آدم بیشتر درس زندگی رو یاد میده!
اینم از دعوت شما نورا خانم! منم به رسم این بازی ملیحه و فرناز و عاطفه و سمیرا رو دعوت میکنم! باسد که قبول افتد دعوت این بنده ناچیز!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:7  توسط مزاحم
|
دل آدما مثه کبوتر میمونه! کبوتر فقط جلد یه خونه میشه!
ممکنه از خونش دور بیفته!
ممکنه وقتی برای پرواز میره و برمیگرده راه خونشو گم کنه یا وقتی میرسه به خونش ببینه یه گربه زشت دم در خونش وایساده!
ممکنه یه چند روزی بره یه خونه دیگه! اما فقط جلد یه خونه میشه! هیچ جا هم براش خونه خودش نمیشه! اون جاست که به آرامش میرسه!
آره! اینه!
...........
دنیا که همش به دل من و تو راه نمیره!
اگه قرار بود اینجوری باشه که دیگه بهش نمیگفتن دنیا! میگفتن باقلوا!
آره دیگه! اینجوریاس!
.............
گیریم که چشمات قشنگه! قشنگه دیگه! مگه من گفتم زشته!
ولی مال من که نیست! مال یکی دیگه اس!
پس الهی کوفتش بشه چشمات! اصلا الهی بره زیر تریلی! دیگی که واسه من نجوشه....!
آره ! ما اینیم دیگه!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:55  توسط مزاحم
|