تبليغاتX
ernate" type="application/rss+xml" title="مزاحم"/> مزاحم
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

چرا انسان بعضی وقتا با اینکه دوروبرش شلوغه احساس تنهایی میکنه؟! من امشب همین حسو دارم! با اینکه یه هفتس اومدم قم و امشب دوستام خونمون بودن و خلاصه یه شب خیلی جالبی داشتیم اما الان توی این ساعت خیلی احساس تنهایی میکنم! بدجوری محتاج یه همزبونم! رفیق شبهای تنهاییمم که امشب خوابه!

البته این حس تنهایی چند وقتی میشه یقه مو گرفته! تصمیم گرفتم یه همزبونه همیشگی پیدا کنم! شاید به زودی ازدواج کردم! حالا که دست تقدیر نزاشت به اونی که دوسش دارم برسم مجبورم که خودمو بسپرم دستش! با اینکه اصلا شرایطو ازدواج ندارم اما بدجوری رفتم تو نخش! تا ببینیم چی میشه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:44  توسط مزاحم   | 

پنجشنبه سوم آبان 1386
دیشب خوابتو دیدم!با هم بودیم!

بی توجه به عالم و آدم دست توی دست هم!

یادته یه روز بهم گفتی ببین چه قدر دستام سرده؟! دیشب دستات سرد نبود! گرم گرم!

یادته بهت میگفتم آرزو دارم برای یک بارم که شده ببوسمت؟! دیشب به آرزوم رسیدم! اما توی خواب!

... ای کاش زندگی هم مثه خواب بود! ای کاش!

پی نوشت: این روزا اصلا حالم خوب نیست! سه ماهه خانوادمو ندیدم! مصایب این عشق نافرجام رو هم بهش اضافه کنید! چه معجونی میشه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:7  توسط مزاحم   |