تبليغاتX
ernate" type="application/rss+xml" title="مزاحم"/> مزاحم
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
وقتی می سوخت...

من هم می سوختم!

تمام آرزوهایم

تمام رویاهایم

تمام زندگیم

سوخت!

انسان توی زندگیش بعضی وقتا مجبوره به خاطر بعضی چیزا پا روی دلش بزاره!

۲۴ اردیبهشت رو در تاریخ ثبت می کنم!

روز مرگ من!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط مزاحم  

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

آقا هی گفتن بیا برو به اسلام خدمت کن! هی گفتن! ما گفتیم بابا اسلام که به خدمت من احتیاجی نداره! اما هر چی گفتیم نشد و این جوری شد که الان شده! (چی گفتم!)

اون از آموزشی که اقتاده بودم اراک با اون هوای مزخرفش اونم تو زمستون! روم به دیوار اگه تف می کردی قبل از اینکه برسه به زمین تو هوا یخ میزد! صبحای زود از بس هوا مه آلود بود تا یه متری خودتو بیشتر نمیتونستی ببینی! این از الان که ...

به قول بروبچ اینجا دیگر آخر دنیاس! خلافی نیست که اینجا نشه! ماشاالله همه سرقتای اینجا مسلحانه اس! آدم کشی هم که تا دلت بخواد! خلاصه آشفته بازاریه!

هوا هم که ماشاالله قربونش برم مثه جهنم! انگار یکی از درای دوزخو! باز کردن تو این شهر! آخه شهری که شباش دمای هوا ۳۴ درجه سانتیگراد باشه دیگه خودتون بقیشو حساب کنید! یا مثلا اگه کسی هوس کنه ساعت ۲ بعد از ظهر بره توالت باید قید مردونگیو و از چیزارو بزنه! برای اینکه از ساعت ۱۰ صبح به بعد دیگه از لوله آب جوش میاد!

با تمام این حرفا خدمت خوبی و بدی های خودشو داره! البته اگه دوری و دلتنگی هاش نبود شاید قابل تحملتر بود! به هر حال دعا کنید ما از اینجا جون سالم به در بیاریم!زت زیاد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط مزاحم   |