پیش نوشت:
این متن نگاهی است طنزآلود به واقعیتی که روزی خواهد آمد و هیچ کس را از آن راه فراری نیست!..
دیگه داشتم نفسای آخرو می کشیدم.احساس خفگی شدیدی می کردم .فضای اطرافم سنگین و گرم شده بود.حضور عزائیلو بالای سرم حس می کردم.نمیدیدمش اما لامصب اینقدر داغ بود که انگار بالای سرم نشسته!دو تا خرخر و فاتحه!من مردم!
از بالا به هیکل خودم نگاه کردم! نکبت! چه قیافه ی گندی هم داشتم خودم نمی دونستم! بدبخت اونایی که منو تحمل می کردند!یواش یواش داشتم می رفتم بالا!امیوار بودم هر چی میرم بالاتر هوا خنک تر بشه بلکه من از این گرما خلاص بشم!اما زهی خیال باطل! برعکس هر چی بالاتر می رفتم خفقان و هرم هوا بیشتر می سد! تازه تاریکترم می شد! چند لحظه بعد رسیدم به یه جایی که دیگه هیچ نوری نبود! سیاهی مطلق! مثل زیر پتو!خیلی هم گرمتر شده بود حالا دیگه مسیرم هم عوض شده بود!دیگه به طرف بالا نمی رفتم بلکه داشتم پیاده داخل تونل تاریک و وحشتناک می شدم.دشتم قدم می زدم که یه دفه زیر پام خالی شد و همین جور معلق زنان به طرف پایین پرتاب شدم!تا یه دفه مثله توپ خوردم زمین!یه نکاهی به دور وبرم انداختم!روی دیواره های اطراف جایی که افتاده بودم چند تا شمع روشن کرده بودند!داشتم شمعارو نگاه می کردم که یه دفه یه باد شدیدی مثل گردباد شروع به وزیدن کرد!یه گرد وغبار شدیدی به راه افتاد! برای این که خاک تو چشمام نره سرمو انداختم پایین! یه چند لحظه بعد حس کردم کسی روبروم ایستاده!همون جوریواش یواش سرمو با ترس ولرز اوردم بالا!!هه!یه نفر؟! دو تا آأم که چه عرض کنم غول بی شاخ و دم جلوم واساده وبدند! یه قیافه های داشتند که آدم از ترس خودشو خیس می کرد!یه دفه یکیشون با یه صدای نخراشیده گفت:
اسم؟!
من:مزاحم!
یارو: فامیلی؟!
من:به تو چه مگه مسئول ثبت اماری؟!یارو: خفه شو جواب منو بده! و با یه گرز آتشین همچنان کوبوند تو ملاجم که بیهوش شدم!بعد از اینکه به هوش اومدم دوباره یارو پرسید:فامیلیت چیه؟!
من:بهم میگن مزاحم!
یارو:شغل:
من:بیکار!
یارو:خاک تو سرت مرتیکه ولگرد مفت خور!
من:هوی درست صحبت کن بی شعور! اصلا اسم خودت چیه که داری منو سین جیم میکنی؟!کارتتو نوشن بده ببینم!
یارو: اولا یه بار دیگه صداتو بلند کنی اون گرزه به جای اینکه بزنم تو سرت می کنم تو ماتحتت! دوما اسم من منکره! کارتتمم اگه نشونت بدم چشمات قیچ میشه!
من: منکر جون اسم این رفیق خوشکلت چیه؟!
منکر:اون اسمش نکیره!
من:

آقارو! اسم خودش مورد داره اومده به من گیر میده!آخه اینم شد اسم بی حیا؟!
نکیر:ببند اون گاله رو تا نزدم نصفت کنم! به جای زر زدن جواب سوالامون بده!
من:چشم نکیر جان!
نکیر:زود باش به گناهی که توی دنیا کردی اعتراف کن تا تکلیفتو معلوم کنیم!کار داریم باید بریم! به چند تا مرده دیگه هم باید ساپورت کنیم!
من: والا من عمری نکردم که بخوام گناهی کرده باشم!
منکر:تو به گور بابات خندیدی که گناه نکردی!میگی یا برات بگم گناهاتو؟!
من: والا خودم که چیزی یادم نیست تو بگو!
منکر:اون من بودم یا تو که دخترو نامحرمو پشت موتورت سوار کرده بودی تو خیابونا ویراژ می دادی!
من: خوب معلومه تو!
منکر: ای بچه پررو!بزنم تو دهنت دندونات از پس کلت بزنه بیرون!
من: نه قربونت!آره من بودم!اما نیتم خیر بود! سر ظهر بود هوا هم گرم بود! بد کردم ثواب کردم دختر مردمو رسوندم دم دانشگاهش؟!
نکیر: آره ارواح شکمت! ثواب! حتما نیتتم خیر بود؟!
من: صددر صد!
نکیر: کوفته و صد در صد! یالا زود باش به بقیه گناهاتم اعتراف کن وقت تنگه!
من: بابا چه گناهی؟چه کشکی؟ نمازامو که خوندم! روزه هامم که گرفتم! فقط غسل بلد نبودم که نکردم! اونم تقصیر من نیست!کسی یادم نداد!
منکر:خاک تو اون سرت! یعنی تو غسلم نمیکردی؟!
من: خوب آره!توالتم که می رفتم خودمو نمیشستم! آخه اصراف بود!
منکر: ای خاک تو اون فرق سرت !پس چه طوری ادعا داری نماز و روزه ات قبوله؟! توی .... نشور ناپاک؟!ها؟!
من: ای بابا! ما شنیده بودیم خدا کریم تر از این حرفاس! اصلا من حالیم نیست!منو ببرین با خود خدا صحبت کنم!.
نکیر: خفه شو ایکبیری!خدا بزرکتر از این حرفاس که با توی گناهکار دهن به دهن بشه! در ضمن تو تکلیفت معلومه! این چند تا گناه به علاوه هزاران گناه دیگه ات دیگه حرفی باقی نمیزاره!تو جات ته جهنمه!
من: نه جون مادرت! من جهنمو دوست ندارم! یعنی واقعیتش شنیدم تو بهشت به آدم حوریه میدن عین آنجلینا جولی!میشه برم بهشت!

منکر: مرتیکه هوسران! حوریه و آنجلینا جولی بخوره تو سرت!تو جات تو جهنمه!
من: آخه بی انصاف من جوون بودم که مردم! اجازه ندادین یه خورده بیشتر عمر کنم شاید کارای خوب کردم و بهشتی بشم!
منکر: سالی که نکوست از بهارش پیداست!تو اگه اهل کار خوب بودی تو همون 20 سال عمرت می کردی! یالا بلند شو بدم دست یکی از نگهبانا ببره جاتو تو جهنم نشونت یده!یالا...
منم د رحالی که کم مونده بود گریه ام بگیره بلند شدم و همراهشون رفتم! از اون دخمه که اومدیم بیرون دیدم وااااااااااااااای! یه جایی شبیه یه اتوبان ۴ بانده زرت و زرت ماشین میاد و میره! اونم یه ماشینایی مثه ماشینای زندان! یه دفه منکر صدا زد: عبدالله! و چند لحظه بعد یه ماشین جلومون زد رو ترمز! در نکیر در و بغل رو باز کرد و با یه توماتحتی! منو انداخت تو ماشین! منکرم یه برگه داد دست راننده و گفت: اینو ببر به این آدرسی که تو برگه نوشته رسیدشم بگیر بیار! و راننده هم گفت:چشم!
یه مقداری از راهو که رفتیم به خودم گفتم بزار با این راننده ها طرح دوستی بریزم بلکه به جای اینکه منو بره جهنم تحویل بده سر راه دم بهشت پیاده ام کنه! برگشتم طرفش و گفتم: عزیز اسم شما عبدالله ـ؟
راننده که یه جوون ۲۶-۲۵ ساله بود جواب داد: نه!
من: پس چرا جناب منکر شمارو عبدالله صدا زدن؟!
راننده: اول اینکه با من رسمی صحبت نکن! همون تو بگی بهتره! بعدم اینکه این جا همه اسمشون عبدالله ـ! یعنی همه بنده خدان اینجا! من اسم اصلیم سیاوشه!
من: خوب سیاوش جان شما واسه چی جهنمی شدی؟
سیاوش:

کی گفته من جهنیم؟! من بهشتیم! فقط یه خطایی انجام دادم واسه جریمه فرستادنم یه چند وقتی تو خط جهنم کار کنم! همین!
من: چه جالب! حالا خطات چی بوده!
سیاوش: بی خیال! خجالت می کشم بگم!
من: نه جان من بگو ! ما که با هم از این حرفا نداریم!
سیاوش: راستیتش من یه کار بدی انجام دادم تو بهشت! زدم یه حوریه رو حامله کردم!
من:

مگه تو بهشتم از این خبرا هست؟!همین حامله شدن و این حرفا؟! اصلا مگه حوریه ها هم حامله میشین؟!
سیاوش: بله! تو بهشتم باید پیشگیری کنی!
من: حالا محکومیتت چند وقتی هست؟!
سیاوش: ۱۰ روز آخرتی که میشه ۱۰۰۰۰ سال دنیایی!
من: چه جالب! حالا اینایی رو که توی اون دنیا بهمون گفتن حقیقت داره؟!
سیاوش: چیا؟!
من: اینکه توی بهشت کلی دار و درخت هست! نهرهای پر از شیر و عسل هست! انواع و اقسام حوریه خوشگل و خوش هیکل هست و از این چیزا دیگه؟!
سیاوش: اگه تو بهشتم مثه دنیا دنبال هوسرانی باشی آره! هست خوبم هست! اما تو بهشت در چند قدمی خدا بازم خیلی آدم باید بی لیاقت باشه که بازم دنبال هوا و هوسش باشه! البته من خودمم همین جور بودم! و میبینی که به چه عذابی گرفتار شدم!
من: خوب اینکه همچین عذاب دردناکی نیست! فوقش روزی چند تا آدم مثه منو میبری جهنم و برمیگردی!
سیاوش: به نظرت آدم روزی چند مرتبه نگاش به قیافه آدمای گناهکار بیفته کم عذابیه؟! همون جور که توی دنیا مردم از دیدن قیافه ادما خلافکار و قاتل و حق مردم خور بدشون میاد اینجا هم دیدن قیافه آدمای گناهکار چندش آوره!
همین جور که داشتیم توی اتوبان می رفتیم یه دفه چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود:به جهنم خوش آمدید! از سیاوش پرسیدم: داش سیا! یعنی الان وارد جهنم شدیم؟!
سیاوش: آره! اما هنوز به اون قسمتی که تو باید اونجا بری نرسیدیم!
من: مگه جهنمم مثه دنیا بالا و پایین داره؟!
سیاوش: خوب آره! چون مقدار گناهان آدما با هم فرق داره! و هر کدوم نسبت به اون گناهایی که کردند جایگاه مشخصی دارند تو جهنم!
دیگه وارد جهنم شده بودیم. فضا خیلی وحشتناک بود! مثه جایی که زلزله اومده باشه! آدما این طرف و اون طرف می دویدند! البته آدم که چه عرض کنم! به همه چی شبیه بودند غیر آدم! از سیاوش پرسیدم: اینایی که هی از این طرف و اون طرف می دوند کیان؟
سیاوش گفت: اینا ملائک عذابند! که از این قسمت به اون قسمت می روند و مشغول تعذیب جهنمی ها هستند! صدای التماس و گریه جهنمی ها رو نمیشنوی مگه؟!
راستم می گفت! یه صداهایی میومد که دل آدم ریش میشد! معلوم بود که به شدت در حال عذاب کشیدنن! اینجا بود که برای دومین باز بعد از برخورم با نکیر و منکر واقعا از ترس به خودم لرزیدم!
یه خورده که جلوتر رفتیم ازدحام کمتر شد! یه دفه رسیدیم به یه قسمتی که صدای یه خواننده خارجی میومد! یه سرکی کشیدم دیدم WOW ! جنیفر لوپزه یا یه گروه رقص که دارن میزنن و میرقصن! با تعجب رو به سیاوش کردم و پرسیدم: مگه نگفتب اینجا عذاب به کاره! شما به رقص جنیفر لوپز میگین عذاب؟! میشه منو همین جا پیاده کنی؟!
سیاوش گفت: آخه ابله! درست نگاه کن! یه تماشاچی میبینی؟! اینا که واسه جهنمیا نیست! این الان داره تو بهشت به صورت مستقیم پخش میشه! در واقع حالشو اونا میبرن نه شما!
منم که بدجوری ضایع شدم تصمیم گرفتم دهنمو ببندم و تا وقتی به مقصد نرسیدیم حرفی نزنم! یه مقداری که رفتیم جلوتر یه دفه سیاوش زد روی ترمز! منم که در حال چرت بودم با کله پرتاب شدم طرف شیشه جلوی ماشین! داد زدم گفتم: چته مرتیکه؟! این چه جور رانندگیه؟!
سیاوش گفت: صداتو بیار پایین! مگه نمی بینی رسیدیم به ایست بازرسی؟!
من: ایست بازرسی دیگه واسه چی؟!
سیاوش: فکر کنم یه اتفاقی افتاده!
سیاوش از ماشین پیاده شد و رفت طرف مامورایی که وسط جاده وایساده بودند. یه چند لحظه ای با هم صحبت کردند و بعد سیاوش با انگشتت منو نشون داد!
وای خدا! دیگه قراره چه بلایی سرم بیارن! یه دفه دیدم سیاوش خنده کنون داره میاد طرفم! تا رسید دم پنجره گفت: چه شانسی داری تو پسر! فکر کنم یه اشتباهی شده! بیا بریم پیش مسئول پذیرش جهنم کارت داره!
رفتیم تو یه کانکس بغل جاده! وارد شدیم. یه مرد نسبتا مسنی پشت صندلی نشسته بود. سلام کردم و نشستم. مرده رو کرد به سیاوش گفت: لطفا شما چند لحظه بیرون باشین! سیاوشم یه دستی روی شونه من زد و رفت بیرون!
یه نگاهی به دور و اطرافم کرد! چه قدر پرونده! مسئول پذیرش هم داشت یه پرونده ای رو می خوند! یه خورده به خودم جرات دادم و گفتم: ببخشین حاج آقا! شنیدم ظاهرا در مورد من اشتباهی صورت گرفته! صحت داره؟!
مرد یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: اشتباه؟! اونم تو درگاه خدا؟! غیرممکنه!
من: پس چرا منو آوردین اینجا؟!
مرد: خب تو عذابتو کشیدی! دیگه کافیه برات!
من:

یعنی چی؟!
مرد: الان برات توضیح میدم! ببین عزیز من! جهنم جای یه سری افراد خاصه ! آدمایی که حق مردم رو می خورن! آدمایی که به دیگران و زیر دستاشون ظلم می کنند! آدمایی که خون و خونریزی و قتل و غارت انجام می دن! آدمای که ...! اما جای تو اینجا نیست! گناه تو اینقدر بزرگ نیست که قابل بخشیدن نباشه! اینیم که میبینی تا اینجا اومدی فقط واسه اینه که تنبیه بشی! واسه اینه که بفهمی جهنم کجاست و چه قدر تحملش سخته! حالا هم پاشو با همون ماشینی که اومدی برگرد! جای تو توی بهشته!
نمی تونستم باور کنم! یعنی من جهنمی نبودم؟! این فقط یه نمایش بود؟! مرد که تردید منو دید گفت: اینو بدون که خدای تو خیلی مهربون تر و بخشنده تر از این حرفاس! خدای تو از حق خودش به سادگی میگذره! اما از حق مخلوقاتش نه! حالا هم برو!
از کانکس اومدم بیرون! یه نگاهی دور و اطارفم کرد! سیاوش که بغل ماشینش وایساده بود برام دست تکون داد! حالا دیگه هوای جهنم برام غیر قابل تحمل تر شده بود!...