شاعر میگه... میگه ... شاعر چی میگه؟! آها... میگه خواهی نشوی رسوا... بپر عقب وسپا! نه... همرنگ جماعت شو!
ما دیدیم(همون من) تو این وانفسای کمبود سوژه و بی حوصلگی ما و باب شدن افتخار نویسی بین بلاگرهای معروف! بد نیست یه سری به افتخاراتمون بزنیم و این صندوقچه گنج رو باز کنیم:
1_ ختنه شدن در 3 روزگی(خوب در مقابل پسر عموم که 4 سالگی ختنه شد و منم کلی بهش خندیدم افتخاره دیگه)
2_ گریه نکردن در روز اول مدرسه!
3_ استفاده نکردن از توالت های مدرسه در 5 ساله ابتدایی( اصولا مخم 3 کار میکرد! اگر از شدت جیش! میترکیدم حاضر نبودم برم توالت! البته تو مدرسه!)
4_ مسئول تمام مراسمات فرهنگی مثل اعیاد و ... در مدرسه سالهای چهارم و پنجم!( همه کاری میکردم! سرود میخوندم! نمایش نامه مینوشتم و بازی هم میکردم! روزنامه دیواری می نوشتم! و ...)
5_ زدن تو گوشی به یک همشاگردی در سر کلاس در حالی که معلم در حال درس دادن بود در کلاس پنجم!
6_ به فحش کشیدن مدیر و ناظم و ... در سال سوم راهنمایی سر بازی فوتبال!( خودم هم هنوز نفهمیدم با چه جراتی اینکارو کردم!)
7_ شکستن رکورد شاگرد سوم کلاس شدن در سال های اول و دوم و سوم راهنمایی و اول و دوم دبیرستان!
8_ انصراف از دانشگاه دولتی در سال اولی که کنکور دادم! ( دو سال بعدم که قبول نشدم!)
9_ ددین فرشاد پیوس از 10 قدمی توی محلمون!
10_ ددین محمد هادی قمیشی از نزدیک!( همون دایی فرخ تو سریال پس از باران!)
11_ خوندن یک رمان 500 صفحه ای در 4 ساعت پیاپی( از 12 شب تا 4 صبح!)
12_ سرکار بودن از طرف یه دختر جغله به مدت 2 سال به بهانه عشق!
13_ ...
دیگه داره میره تو مسایل خصوصی! همین قدر کافیه که بفهمین دارین وبلاگ چه آدم مشهوری رو میخونین!
