تبليغاتX
ernate" type="application/rss+xml" title="مزاحم"/> مزاحم
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

پسر جوان به سستی از پله های برج بالا می رفت!هنوز هم نمی دانست کاری رو که می خواد انجام بده درسته یانه! چه قدر به نظرش پله ها زیاد بود! تازه رسیده بود طبقه دهم یه برج ۲۲ طبقه ای! از یه خونه تو طبقه یازدهم صدای یه خواننده میومد:... حالا باید چیکار کنم فاصله ها رو خط زدم/کاری که اینجا ندارم گذشتنو خوب بلدم...! چه جالب! چه قدر این ترانه شبیه زندگی پسرک بود! چند لحظه ای توی پاگرد طبقه یازدم ایستاد! به نفس نفس افتاده بود! یه عمر آرزو داشت که سواره آسانسور بشه!اما امروز که جایی اومده که آسانسور داره حس سوار شدنش نبود! خودش نمی فهمید چرا تصمیم گرفت از پله ها بیاد؟!چرا این برج رو انتخاب کرد؟! یا چرا اصلا تصمیم به خودکشی گرفت!!!

 حالا دیگه به پشت بام برج رسیده بود. از این بالا چه قدر آدما کوچیک بودند! یه توده غلیظ دود شهرو فراگرفته بود! یه دفه یاد بیماری خواهر شش سالش افتاد! همین یک هفته پیش بود که دکتر بهشون گفته بود که باید خواهرشو به یه جای خوش آب و هوا ببرند!می گفت هوای آلوده شهر براش بده! و اون فقط لبخند زده بود! یه جای خوش آب و هوا!با کدوم پول؟! می خواست به دکتر بگه که خودشم از وقتی که یادشه در حسرت یه مسافرت به یه جای قشنگه!

اومد لبه هره پشت بوم! یه نگاهی به زیر پاش انداخت!چه قدر فاصله اش با زمین زیاد بود! همیشه از بلندی می ترسید اما حالا نه! چون دیگه تصمیمشو گرفته بود! یاد ۲ سال پیش افتاد! اون روزی که کنار بستر بابا نشسته بود! بابایی که بعد یه عمر عملگی برای پولدارها و ساختن ده ها خونه و آپارتمان حالا باید توی خونه اجاره ایش می مرد! یک ماه پیش بود که از بالای داربست افتاده بود! نه صاحب کار و نه بیمه هیچ کدوم خسارتی ندادند! حالا هم که نفسای آخرو می کشید! یادشه که پدر دستاشو گرفت و گفت : پسرم من امیدم به توئه! بعد از من مرد خونه توئی! نذار به مادر و خواهرات بد بگذره! می دونم که تو منو ناامید نمیکنی!تو لیاقتت بیش از این حرفاس! جای تو اون بالا بالاهاست! اون روز اون برای دلخوشی پدر فقط لبخند زده بود اما خیلی دوست داشت الان پدر بود می دید که اون الان اون بالا بالاهاست! بالاتر از همه!

 یه نگاهی به بالا انداخت! به نظرش چه قدر آسمون بهش نزدیک بود! هوا هم کم کم داشت تاریک میشد! یاد امروز صبح افتاد! صبح خیلی زود بود! نمی دونست ساعت چنده چون ساعتشونم دیگه باطری نداشت! فقط اینو می دونست که خیلی زوده!چون هوا هنوز کاملا روشن نشده بود! با صدای گرومب گرومب در از خواب بلند شد! همزمان با او مادرش و خواهر بزرگترشم از خواب بلند شدند! یعنی که می تونست باشه صبح به این زودی؟!از اتاق اومد بیرون!وای.. چه قدر هوا سرده! با اینکه توی اتاقشونم به جز یه چراغ نفتی چیز دیگه ای برای گرم کردن نبود اما بازم از بیرون بهتر بود!سرمای اواخر دی استخوان سوز بود! درو که باز کرد هیکل گنده و بدریخت صاحبخونه جلوی روش سبز شد! با اون سیبیلای چخماقی و دندونایی که زرد زرد بودند! طرز نگاه صاحبخونه کافی بود تا بفهمه مهلت یک هفته ای اونا برای تخلیه خونه تموم شده! اما یه دفه صدای مرد بلند شد: هی پسر! برو به مادرتم بگو!دیگه مهلتتون سر اومده! تا امروز پنج ماهه که اجاره ندادید! این پنج ماهه به خاطر اینکه یتیم هستین و سایه بابا رو سرتون نیست صبر کردم! دیگه طاقتم تموم شد! تا شب اجاره این چند ماه رو می دین وگرنه شب با مامورمیام و اسباب و اثاثیه تون رو میریزم تو کوچه! والسلام! و رفت! دیگه حتی حس و حال التماس کردنم نداشت! از بس تو این چند وقت خودشو جلوی این مردک کوچیک کرده بود که دیگه حالش ازخودش بهم می خورد!

از صبح تا حالا توی خیابونا دنبال کار می گشت! به مادرش قول داده بود که شب با دست پر پول برگرده خونه! اما خودشم می دونست که نمی تونه! چند ماه بود که دنبال کار می گشت! بعد از اونکه از مکانیکی به خاطر اینکه چند روز به خاطر بیماری خواهرش غیبت داشت اخراج شد در به در دنبال کار می گشت! اما هیچ کس به یه جوون ۱۶ ساله که هیچ مهارتیم نداره کار نمی داد! دیگه خسته شده بود! نزدیک ظهر وقتی کنار پیاده رو نشسته بود داشت به اصطلاح ناهارشو که یه نون تافتون بود می خورد یه دفه به ذهنش رسید که بره سراغ اصغر! اصغر رفیقش بود که یه ۱۰ سالیم از خودش بزرگ تر بود! توی کار پخش مواد بود! چند باری بهش گفته بود که بره برای اون کار کنه! می گفت به خاطر بچه بودنش کسی بهش شک نمیکنه! می گفت پول خوبیم بهت میدم! یه لحظه تصمیم گرفت بره سراغ اصغر! اما وقتی یادش اومد دوستش محسن به خاطر جنس تقلبی که اصغر بهش داده بود الان زیر خروارها خاک خوابیده از فکر کردن به اون هم عقش گرفت!

دیگه خسته شده بود! اون پسر ضعیف النفسی نبود اما خودشم نفهمید چرا یه دفه به ذهنش رسید خودشو خلاص کنه! شاید به خاطر اتفاقی بود که یک ساعت پیش براش افتاد! یک ساعت پیش که داشت توی خیابونا دنبای کار می گشت که به جرم ولگردی!توسط مامورا دستگیر شد! شاید اون صحنه هیچ وقت از یادش نره که توی کلانتری افسر نگهبان که با تنفر بهش نگاه می کرد گفت: شماها انگل جامعه اید! همین شماها هستین که جلوی پیشرفت مملکت رو میگیرین! دیگه طاقت این همه تحقیر و تهمت های ناروا رو نداشت! به همین خاطر میخواست خودشو خلاص کنه!

یه قدم رفت جلوتر! دستاشو از هم باز کرد! چشاشو بست! لباش رو هم سفت روی هم فشار داد! نمی خواست موقع افتادن فریاد بکشه! می خواست مثه یه مرد بمیره! نسیم خنکی به صورتش خورد! یه لبخندی گوشه لبش نشست! تا چند لحظه دیگه راحت می شد! از نداری ها از بدبختی ها از تحقیرها از دست این زندگی نامرد! اما ...

 یه دفه قیافه خواهر کوچیکش اومد جلوی چشاش! یادش اومد که صبح که داشت از خونه بیرون میومد خواهرش دوید جلوش و گفت : داداش! امروز دیگه برام اون عروسک خوشگله رو می خری؟! اونم گفته بود حتما خواهر قشنگم! دوست داشت اگه هیچ کاری از دستش نمیاد اقلا خواهرشو به آرزوش برسونه! به همین خاطر به همون سرعتی که تصمیم به خودکش گرفته بود به همون سرعت هم منصرف شد! دستاشو بست و چشماشو باز کرد! حالا چه قدر از این بالا وحشت داشت! از لب هره اومد پایین! دیگه شب شده بود! حالا با چه رویی بره خونه! نه تونسته بود پولی برای صاحب خونه جور کنه نه عروسکی برای خواهرش! پیش خودش فکر کرد حالا که دیگه شب شده! بهتره خونه نرم! شاید اگه صاحبخونه بیاد و ببینه که یه پیرزن و دو تا دختر توی خونه هستند دلش به رحم بیاد و اجازه بده یه شب دیگه هم توی خونش بمونند! فردا هم دوباره میره دنبال کار میگرده! شایدم رفت پیش اصغر! هر جوری شده باید اقلا یه عروسک برای خواهرش بخره! بهتره شبو همین جا بخوابه! یه کارتن از روی پشت بوم برداشت و انداخت یه گوشه! خوابید روش و خودشو مچاله کرد تا از سرما در امون بمونه! از خستگی تا چشماشو بست خوابش برد! ...

فردا صبح که یکی از ساکنین برای تنظیم دیش ماهوارش اومد بالای پشت بوم با جنازه یه پسر جوون مواجه شد که از سرما خشکش زده بود!

پی نوشت(۷/۶-۸۵): آهای اونایی که فکر میکنید من به زودی آپ خواهم کرد سخت در اشتباهید! به جان بچه تون وقت ندارم! یعنی وقت دارم ها! وقت اینکه بخوام به یه چیزی فکر کنم و بنویسم ندارم! خلاصه آشفته بازاری است! همین پستو ۷۰-۶۰ بار بخونید! شاید که رستگار شدید!تکبیر! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:55  توسط مزاحم   | 

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385

۱ ـ هیچ رقمه حس نوشتن نیست! این چند روزه از بس توی گرما این این طرف و اون طرف رفتم گرمازده شدم! الان مثه ماست وارفتم روی صندلی! اما برای ابراز وجود یه چیزایی می نویسم! باشد که عاقبت بخیر شوم!

۲ ـ خوب به همون علتی که بالا گفتم یه مطلب دزدی براتون میزارم! البته از توی میل باکسم دزدیم! خصوصیات دختر خانما که البته من خودم معتقدم صد در صد درسته: 1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!! 2.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن 3.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن! 4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن! 5.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش) 6 .از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردن7.همیشه می گویند من برات با ارزشم یا زندگیت !!8.اگه دوسم داری گرون ترین عطرو برام بخر.9.مثل عوارضی می مونند باید همیشه ازشون برگه عبور بگیری(زنگ یا SMS بزن کجا میری با کی میری کی برمی گردی)10.شعاره دخترها ! شما پسرها همتون مثله همین ایشششش !11.اگه یه موجودیم باشه که ازش نفرت داشته باشن اونم Mr YahoO هستش!!!

۳ ـ چند روز پیش داشتم آرشیو وبلاگ قبلیمو می دیدم برخوردم به این عکس!

خداییش حالا دیگه حاضرم به جای ۱ میلیون دلار ۱۰ میلیون دلار (که عمرا اگه داشته باشم!) بهتون بدم تا این یارو رو گم و گورش کنین!نبود؟!

۴ ـ آهنگی که این روزا منو دیوونه کرده آهنگ مسافر از راد هستش! با اینکه خیلی جدید نیست اما واقعا قشنگه! برید اینجا گوش کنید اگه خوشتون اومد ثوابشو بفرستین به حساب من اگرم خوشتون نیومد به سمت شاگردش که خوشتون نیومد!والا!

۵ ـ یه چیزی که این روزا فهمیدم اینه که فقط تو قم مرد پیدا میشه! یا اینکه فقط مردای قمی مردونگی دارند! آخه این مسافرا که توی تابستونی میان قم با اینکه معلومه که تو شهر خودشون با مانتو روسری هستند وقتی میان اینجا همشون با حجاب میشن و چادری!جل الخالق! همینه که میگم فقط ما قمیا مرد هستیم!تکبیر!  

پی نوشت: ظاهرا این عکسه نمیاد!واسه خودم هم! عکس منه که بالاش نوشته wanted زیرشم نوشته ۱میلیون دلار!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:46  توسط مزاحم   | 

دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

نشستم جلوی پی سی و دارم طرح مربوط به شرکت فراری رو تکمیل میکنم!این طرح مربوط میشه به آخرین تغییرات روی ماشینهای اسپورت این شرکت که با اعمال این تغییرات سرعت این ماشینها تا حدود ۷۰۰ کیلومتر بر ساعت میرسه! منم که طراح اصلی این پروژه هستم! مشغول کارم که یه دفه صدای خانوم از اون اتاق میاد که: آقا! این was مون دوباره خراب شده!(  was یا همون wc automatic system یعنی سیستم اتوماتیک توالت!) میگم: دوباه چی شده؟! میگه: قاطی کرده! درست تمیز نمیکنه!تازه ۱ رو هم با ۲ اشتباه میگیره! میگم: خوب زنگ بزن پشتیبانی شرکت بیان درست کنند! یه دفه در اتاق با شدت هر چه تمام تر باز میشه و خانم میاد تو: تو خجالت نمیکشی؟! تا کی همه کارهارو من بکنم؟! یه خورده احساس مسئولیت داشته باش! میگم: مگه نمیبینی کار دارم؟! خانم در حالی که تیریپ گریه به خودش میگیره میگه: صد بار بهت گفتم حالا که بچه دار نمیشی بزار من یه خورده اسپرم از توی اینترنت دانلود کنم به خودم تزریق کنم!الان اگه یه پسر داشتیم لازم نبود همه کارهارو من بکنم! منم میگم: منم صد بار گفتم که از بچه ای که باباش معلوم نیست خوشم نمیاد! تازه بقیه که بچه دارند چه گلی به سرشون زدند؟! همین آقا دادش شما!دلش خوشه ۲ تاپسر بزرگ کرده اندازه پایه دیوار! یکیشون که دم به ساعت با دوست دخترش میرن کره ماه دنبال عشق و صفا! یکی دیگشونم که قاچاقچی شده و مواد مخدر صادر میکنه به کره مریخ! همون بهتر که بچه نداریم!

******************************

 نشستم رو ی مبل و خیر سرم دارم تلویزیون نگاه میکنم! خداییش با این تلویزیون های ۳ بعدی چه حالی میده نگاه کردن! انگار خانومه تو بغلت نشسته داره اخبار میگه!!! اوه اوه! چه بساطیه! داره اخبار جنگ رو میخونه! این اسرائیل هنوز دست از سر کچل این فلسطین ولبنان برنداشته! هه هه! سید حسن نصرالله رو! چه قدر پیر شده! هنوزم که داره میگه ما می زنیم دهن اسرائیلو صاف میکنیم! اوه! اینم که رئیس جمهور ایرانه! چه قدر خوشگله! چه خانوم ماهیه! ای بابا! اینم که داره میگه بشتابید برای کمک به مردم مظلوم!

******************************

چه قدر خوبه که آدم از فردای خودشم خبر نداره چه برسه به ۵۰ سالگیش! 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:27  توسط مزاحم   | 

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

۱ ـ والا دپرسیدیم از بس این چند روزه حرف کشت و کشتار و خون و خونریزی و اعتصاب غذا و مرگ توی حمام و ... شنیدیم!خیلی دل خوش داریم تو این مملکت گل و بلبل اینا هم قوز بالا قوز! آخه اینم شد زندگی؟! من که بعضی وقتا که توی خونه نشستم یه دفه زرتی می زنم زیر خنده!داداشه میپرسه چته؟ شنگولی؟! میگم: بابا شنگولی کجا بود به این زندگی مسخره میخندم! به آینده ای که معلوم نیست قراره چه جوری بشه! حالا بر فرض تو کنکورم قبول شدیم و مدرکم گرفتیم! تو این خراب شده کار کجا بود؟! والا! حالا گیرم کارم بود چه جوری میشه با این اوضاع تشکیل زندگی داد؟! با این کرایه خونه ها و خرجای گرون! من که غلط بکنم زن بگیرم! اصلا حاضرم ایدز بگیرم اما زن نگیرم! البته بدم نمیاد اول ایدز بگیرم بعد زن بگیرم! (به این میگن مازوخیسم!) خلاصه اینکه آشفته بازاریه!خرم آنکه زد و رفت!

۲ ـ یه عادت مسخره ای من دارم که نمیدونم اسمش چیه! به طور مثال آدمایی رو دیدید که وقتی مثلا ۵ تا نون از نونوایی می گیرند تا برسند خونه ۲ تاشو تمو می کنند؟! منم یه همچین اخلاقی دارم! خدا نکنه برم مثلا ماست بخرم! تا خونه دخل رویه اش رو که میارم! تازه ممکنه ۳-۴ تا انگشتم بزنم توش! یا مثلا سس! تا درشو باز نکنم چند تا انگشت نخورم دلم رضا نمیشه! فکی میکنم این اخلاق به خاطره اینه که من دوست دارم چیزای جدید رو کشف کنم!زکی!

۳ ـ این پست دیروز که داشتم از کافی نت می رفتم خونه و ۵ تا نون تو دستم بود و داشتم تیکه تیکه ازش می خوردم به ذهنم رسید! این است پست خیابانی!

پی نوشت: من تورو میخوام تورو میخوام اینارو نمیخوام!

نمیدونم چرا این چند روزه که نیگام به قیافه مخفی افتاده اون یه ذره حس عاشقیو گل کرده تو وجودم!  اینم نمود همونه!

پی نوشت۲: فکر تفریح ما جوونا که نیستند با این حرکات مبتذل! (حق کپی رایت این خبر متعلق به نسرین بید!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:13  توسط مزاحم   | 

شنبه هفتم مرداد 1385

۱ـ بابا صبرم چیز خوبیه! بزارید من یه نفسی بکشم بعد بیام آپ کنم! به هر حال کنکور ما هم تموم شد! صرف نظر از نتیجه اش از شرش خلاص شدم ! همین فکرش آدمو اذیت می کنه! یه دو سه تا مورد جالب هم توی جلسه کنکور دیدم! یکی اینکه تعداد زیادی از داوطلبان بنده خداها نه که شب کارن گرفته بودند خوابیده بودند! بدبخت مسئول جلسه که مجبور بود بیدارشون کنه! یه پسره هم با خودش ۷-۸ تا بیسکوییت و کلوچه آورده بود! بیچاره فکر کرده اومده پیک نیک! با تمام این موارد اگه فکر کردید من امسال قبول میشم اشتباه کردید! چون من قصد کردم به نیت ۱۲ امام ۱۲ بار کنکور بدم! شایدم ۱۴ بار به نیت ۱۴ معصوم!

۲ـ باز من ۲ روز از این فوتبال غافل شدم خر تو خر شد! خداییش ۸ سال فوتبال ما برگشت به عقب! زمان مصطفوی و مایلی کهن! دوباره تمرینات ۲۰ سال پیش و بازیکنان سفارشی! آخه خداییش ترکیب قلعه نویی و ناصر  و ابراهیمی و افشین پیروانی چی از آب در میاد؟! به نظر من نهایت کاری که این تیم بدونه بکنه صعود به جام ملتهاست! همین! از تیم ملی گذشته من از همین الان اعلام میکنم که دوستان استقلالی بزنند گاراژ که امسال پرسپولیس زلزله کولاک خواهد کرد! تکبیر!

۳ـ آخ بمیرم! چه بزن بزنی! چه بکش بکشی! لبنان و اسرائیل رو عرض میکنم! یاد اون قطعه شعر افتادم که شاعر میگه: ای کشته چرا کشتی تا کشته شوی زار! خوب وقتی یکی میزنی دو تا هم میخوری! من موضع خاصی ندارم اما اگه لبنانیها زن و بچه دارند اسرائیلیها هم دارند! اگه اسرائیلیها لبنان رو موشک بارون می کنند در مقابل لبنان هم همین کارو میکنه! اصلا در واقع حزب الله لبنان با اسیر کردن ۲ نظامی اسرائیل جنگ رو شروع کرد! وگرنه صهیونیستها که سرشون به فلسطین گرم بود! البته در اینکه هر چه زودتر باید این جنگ و خونریزی تموم بشه شکی نیست! و مثله همیشه هم موضع علمای عظام که این عمل قبیح رو محکوم کردند در نوع خودش جالبه! چه قدر راحته محکوم کردن! همین!

پی نوشت: بشتابید! بهشت در یک قدمی شماست! فقط با ۱۰۰۰ تومان بهشتی شوید! شایدم کمتر! پول نون و آب ندارید جهنم! مهم ثوابه! به مردم مظلوم لبنان کمک کنید تا رستگار شوید! آی که چه قدر ما ملت ساده ایم! جوونای مثه دسته گلمون به خاطر نداری و فقر یا معتاد می شوند یا به هزار جور راه خلاف دیگه کشیده می شوند اونوقت ما برای کمک به یه کشوری که هنوز یادمون نرفته که تو جنگ مقابل عراق همین عربا پشت مارو خالی کردند سر و دست می شکنیم! آخه یه مشت میت پول و غذا به چه دردشون می خوره؟! بابا لبنان مگه اینفدر بیچاره است که به کمک ما احتیاج داشته باشه! گیرم که داشته باشه! بابا چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه! اگه یه نگاه به دور وبرمون بکنیم صد تا بدبخت و بیچاره تر از لبنان همین بغل گوشمون دارند از گرسنگی می میرند! اونوقت ما مردم ساده بازم پامیشیم میریم پول میدیم! ای خــــــــــــــــــــــدا! یه خورده عقل بده!

پی نوشت ۲: در حیرتم از مرام این مردم پست / اين طايفه زنده کش مرده پرست  / تا هست به ذلت بکشندش به جفا   / تا مرد به عزت ببرندش سر دست!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:57  توسط مزاحم   | 

یکشنبه یکم مرداد 1385
                                                               

۱ ـ همه چیزی دیده بودیم غیر از مد اسلامی! خدا وکیلی چند دقیقه دقیق به این عکس نگاه کنید! خداییش اگه چاقچور میپوشیدند سنگین تر نبود؟! آخه کدوم دختری یا زنی حاضره این لباسارو بپوشه؟! من نیمدونم اینا خودشونو مسخره کردند یا مردمو؟! جالب اینجاست تا اونجایی که ما می دونیم معمولا مدل های لباس افراد خوشگل و خوش هیکلی هستند! اما اینا که دریغ از اندکی زیبایی! بقیه عکسها رو هم میتونید در سایت خبرگزاری فارس ببنید!

۲ ـ در راستای پست قبل و موضوع افاغنه! اصولا شهر قم شهریه که شاید ۲۵٪ از مردمش رو مهاجرین تشکیل بدهند! اعم از افغانی عرب پاکستانی هندی آفریقایی و ...! اما بحث ما در مورد افغانیهاست! که عمده مهاجرین رو تشکیل می دهند!عده ای از این عزیزان به شغل شریف و بی خاصیت طلبگی اشتغال دارند و در واقع مصرف کننده صرف هستند! یه سری شون توی کارهای ساختمانی مکثل بنایی و گچ کاری و ... فعالیت دارند و بعضیاشونم توی کارگاه های نجاری و کوره های آجر پزی و ...! البته دزد هم توشون پیدا میشه! بر خلاف تصور عموم افغانیها بی سواد  نیستند که هیچ خیلی هم با کلاسند! الان بیشتر ظرفیت اغلب کافی نت های قم رو افاغنه تشکیل می دهند! و قربونشون برم متخصص در امور مخ تیلیت کنی! پس اصلا بی سواد و عقب مونده نیستند! تازه اگه روشون بشه ما رو هم از شهرمون میکنند بیرون! تازه وبلاگ نویس هم توشون پیدا میشه که من دو نمونشو میزارم براتون!بلخاب! و کلبه ای زیر باران عشق!

۳ ـ اینم از آخرین پست قبل ازکنکور ۵ مرداد! اگه به در نخور و البته دارای غلط املایی بود ببخشید! چون مخم تعطیله! دعا هم که یادتون نرفته؟! زت زیاد!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:13  توسط مزاحم   |