پسر جوان به سستی از پله های برج بالا می رفت!هنوز هم نمی دانست کاری رو که می خواد انجام بده درسته یانه! چه قدر به نظرش پله ها زیاد بود! تازه رسیده بود طبقه دهم یه برج ۲۲ طبقه ای! از یه خونه تو طبقه یازدهم صدای یه خواننده میومد:... حالا باید چیکار کنم فاصله ها رو خط زدم/کاری که اینجا ندارم گذشتنو خوب بلدم...! چه جالب! چه قدر این ترانه شبیه زندگی پسرک بود! چند لحظه ای توی پاگرد طبقه یازدم ایستاد! به نفس نفس افتاده بود! یه عمر آرزو داشت که سواره آسانسور بشه!اما امروز که جایی اومده که آسانسور داره حس سوار شدنش نبود! خودش نمی فهمید چرا تصمیم گرفت از پله ها بیاد؟!چرا این برج رو انتخاب کرد؟! یا چرا اصلا تصمیم به خودکشی گرفت!!!
حالا دیگه به پشت بام برج رسیده بود. از این بالا چه قدر آدما کوچیک بودند! یه توده غلیظ دود شهرو فراگرفته بود! یه دفه یاد بیماری خواهر شش سالش افتاد! همین یک هفته پیش بود که دکتر بهشون گفته بود که باید خواهرشو به یه جای خوش آب و هوا ببرند!می گفت هوای آلوده شهر براش بده! و اون فقط لبخند زده بود! یه جای خوش آب و هوا!با کدوم پول؟! می خواست به دکتر بگه که خودشم از وقتی که یادشه در حسرت یه مسافرت به یه جای قشنگه!
اومد لبه هره پشت بوم! یه نگاهی به زیر پاش انداخت!چه قدر فاصله اش با زمین زیاد بود! همیشه از بلندی می ترسید اما حالا نه! چون دیگه تصمیمشو گرفته بود! یاد ۲ سال پیش افتاد! اون روزی که کنار بستر بابا نشسته بود! بابایی که بعد یه عمر عملگی برای پولدارها و ساختن ده ها خونه و آپارتمان حالا باید توی خونه اجاره ایش می مرد! یک ماه پیش بود که از بالای داربست افتاده بود! نه صاحب کار و نه بیمه هیچ کدوم خسارتی ندادند! حالا هم که نفسای آخرو می کشید! یادشه که پدر دستاشو گرفت و گفت : پسرم من امیدم به توئه! بعد از من مرد خونه توئی! نذار به مادر و خواهرات بد بگذره! می دونم که تو منو ناامید نمیکنی!تو لیاقتت بیش از این حرفاس! جای تو اون بالا بالاهاست! اون روز اون برای دلخوشی پدر فقط لبخند زده بود اما خیلی دوست داشت الان پدر بود می دید که اون الان اون بالا بالاهاست! بالاتر از همه!
یه نگاهی به بالا انداخت! به نظرش چه قدر آسمون بهش نزدیک بود! هوا هم کم کم داشت تاریک میشد! یاد امروز صبح افتاد! صبح خیلی زود بود! نمی دونست ساعت چنده چون ساعتشونم دیگه باطری نداشت! فقط اینو می دونست که خیلی زوده!چون هوا هنوز کاملا روشن نشده بود! با صدای گرومب گرومب در از خواب بلند شد! همزمان با او مادرش و خواهر بزرگترشم از خواب بلند شدند! یعنی که می تونست باشه صبح به این زودی؟!از اتاق اومد بیرون!وای.. چه قدر هوا سرده! با اینکه توی اتاقشونم به جز یه چراغ نفتی چیز دیگه ای برای گرم کردن نبود اما بازم از بیرون بهتر بود!سرمای اواخر دی استخوان سوز بود! درو که باز کرد هیکل گنده و بدریخت صاحبخونه جلوی روش سبز شد! با اون سیبیلای چخماقی و دندونایی که زرد زرد بودند! طرز نگاه صاحبخونه کافی بود تا بفهمه مهلت یک هفته ای اونا برای تخلیه خونه تموم شده! اما یه دفه صدای مرد بلند شد: هی پسر! برو به مادرتم بگو!دیگه مهلتتون سر اومده! تا امروز پنج ماهه که اجاره ندادید! این پنج ماهه به خاطر اینکه یتیم هستین و سایه بابا رو سرتون نیست صبر کردم! دیگه طاقتم تموم شد! تا شب اجاره این چند ماه رو می دین وگرنه شب با مامورمیام و اسباب و اثاثیه تون رو میریزم تو کوچه! والسلام! و رفت! دیگه حتی حس و حال التماس کردنم نداشت! از بس تو این چند وقت خودشو جلوی این مردک کوچیک کرده بود که دیگه حالش ازخودش بهم می خورد!
از صبح تا حالا توی خیابونا دنبال کار می گشت! به مادرش قول داده بود که شب با دست پر پول برگرده خونه! اما خودشم می دونست که نمی تونه! چند ماه بود که دنبال کار می گشت! بعد از اونکه از مکانیکی به خاطر اینکه چند روز به خاطر بیماری خواهرش غیبت داشت اخراج شد در به در دنبال کار می گشت! اما هیچ کس به یه جوون ۱۶ ساله که هیچ مهارتیم نداره کار نمی داد! دیگه خسته شده بود! نزدیک ظهر وقتی کنار پیاده رو نشسته بود داشت به اصطلاح ناهارشو که یه نون تافتون بود می خورد یه دفه به ذهنش رسید که بره سراغ اصغر! اصغر رفیقش بود که یه ۱۰ سالیم از خودش بزرگ تر بود! توی کار پخش مواد بود! چند باری بهش گفته بود که بره برای اون کار کنه! می گفت به خاطر بچه بودنش کسی بهش شک نمیکنه! می گفت پول خوبیم بهت میدم! یه لحظه تصمیم گرفت بره سراغ اصغر! اما وقتی یادش اومد دوستش محسن به خاطر جنس تقلبی که اصغر بهش داده بود الان زیر خروارها خاک خوابیده از فکر کردن به اون هم عقش گرفت!
دیگه خسته شده بود! اون پسر ضعیف النفسی نبود اما خودشم نفهمید چرا یه دفه به ذهنش رسید خودشو خلاص کنه! شاید به خاطر اتفاقی بود که یک ساعت پیش براش افتاد! یک ساعت پیش که داشت توی خیابونا دنبای کار می گشت که به جرم ولگردی!توسط مامورا دستگیر شد! شاید اون صحنه هیچ وقت از یادش نره که توی کلانتری افسر نگهبان که با تنفر بهش نگاه می کرد گفت: شماها انگل جامعه اید! همین شماها هستین که جلوی پیشرفت مملکت رو میگیرین! دیگه طاقت این همه تحقیر و تهمت های ناروا رو نداشت! به همین خاطر میخواست خودشو خلاص کنه!
یه قدم رفت جلوتر! دستاشو از هم باز کرد! چشاشو بست! لباش رو هم سفت روی هم فشار داد! نمی خواست موقع افتادن فریاد بکشه! می خواست مثه یه مرد بمیره! نسیم خنکی به صورتش خورد! یه لبخندی گوشه لبش نشست! تا چند لحظه دیگه راحت می شد! از نداری ها از بدبختی ها از تحقیرها از دست این زندگی نامرد! اما ...
یه دفه قیافه خواهر کوچیکش اومد جلوی چشاش! یادش اومد که صبح که داشت از خونه بیرون میومد خواهرش دوید جلوش و گفت : داداش! امروز دیگه برام اون عروسک خوشگله رو می خری؟! اونم گفته بود حتما خواهر قشنگم! دوست داشت اگه هیچ کاری از دستش نمیاد اقلا خواهرشو به آرزوش برسونه! به همین خاطر به همون سرعتی که تصمیم به خودکش گرفته بود به همون سرعت هم منصرف شد! دستاشو بست و چشماشو باز کرد! حالا چه قدر از این بالا وحشت داشت! از لب هره اومد پایین! دیگه شب شده بود! حالا با چه رویی بره خونه! نه تونسته بود پولی برای صاحب خونه جور کنه نه عروسکی برای خواهرش! پیش خودش فکر کرد حالا که دیگه شب شده! بهتره خونه نرم! شاید اگه صاحبخونه بیاد و ببینه که یه پیرزن و دو تا دختر توی خونه هستند دلش به رحم بیاد و اجازه بده یه شب دیگه هم توی خونش بمونند! فردا هم دوباره میره دنبال کار میگرده! شایدم رفت پیش اصغر! هر جوری شده باید اقلا یه عروسک برای خواهرش بخره! بهتره شبو همین جا بخوابه! یه کارتن از روی پشت بوم برداشت و انداخت یه گوشه! خوابید روش و خودشو مچاله کرد تا از سرما در امون بمونه! از خستگی تا چشماشو بست خوابش برد! ...
فردا صبح که یکی از ساکنین برای تنظیم دیش ماهوارش اومد بالای پشت بوم با جنازه یه پسر جوون مواجه شد که از سرما خشکش زده بود!
پی نوشت(۷/۶-۸۵): آهای اونایی که فکر میکنید من به زودی آپ خواهم کرد سخت در اشتباهید! به جان بچه تون وقت ندارم! یعنی وقت دارم ها! وقت اینکه بخوام به یه چیزی فکر کنم و بنویسم ندارم! خلاصه آشفته بازاری است! همین پستو ۷۰-۶۰ بار بخونید! شاید که رستگار شدید!تکبیر!
